تبليغاتX
سرو زرتشت
درد دل

 

 

اي مرغ آفتاب!

زنداني ديار شب جاودانيم

يك روز، از دريچه زندان من بتاب

***

مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت

بي وحشت از تبر

در دامن نسيم سحر غنچه واكنم

با دست هاي بر شده تا آسمان پاك

خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم

گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند

سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند

اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم

***

اي مرغ آفتاب!

از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد

دست نسيم با تن من آشنا نشد

گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار

وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار

وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار

***

اي مرغ آفتاب!

با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،

آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،

گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم

تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟

با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور

شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم.

من بي قرار و تشنه ي پروازم

تا خود كجا رسم به هر آوازم...

***

اما بگو كجاست؟

آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود

يك دم به كام دل

اشكي توان فشاند

شعري توان سرود؟.

 

 

فريدون مشيري

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 8:50  توسط علی  | 

ازدرخت شاخه در آفاق ابر،

برگ هاي ترد باران ريخته !

بوي لطف بيشه زاران بهشت،

با هواي صبحدم آميخته !

***

نرم و چابك، روح آب،

مي كند پرواز همراه نسيم .

نغمه پردازان باران مي زنند،

گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !

***

سيم هر ساز از ثريا تا زمين .

خيزد از هر پرده آوازي حزين .

هر كه با آواز اين ساز آشنا،

مي كند در جويبار جان شنا !

***

دلرباي آب، شاد و شرمناك،

عشقبازي مي كند با جان خاك !

خاك خشك تشنه دريا پرست،

زير بازي هاي باران مست مست !

اين رود از هوش و آن آيد به هوش،

شاخه دست افشان و ريشه باده نوش !

***

مي شكافد دانه، مي بالد درخت،

مي درخشد غنچه همچون روي بخت!

باغ ها سرشار از لبخند شان،

دشت ها سرسبز از پيوندشان ،

چشمه و باغ و چمن فرزندشان !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش .

شرمسار ازمهرباني هاي او،

مي روم همراه باران كو به كو .

***

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟

زير چتر او روانم روشن است .

چشم دل وا مي كنم

قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :

***

در فضا،

همچو من در چاه تنهائي رها،

مي زند در موج حيرت دست و پا،

خود نمي داند كه مي افتد كجا !

***

در زمين،

همزباناني ظريف و نازنين،

مي دهند از مهرباني جا به هم،

تا بپيوندند چون دريا به هم !

***

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .

هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،

چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»

مي كنند از عشق هم قالب تهي

اي خوشا با مهر ورزان همرهي !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش.

سيل غم در سينه غوغا مي كند،

قطره دل ميل دريا مي كند،

قطره تنها كجا، دريا كجا،

دور ماندم از رفيقان تا كجا !

***

همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !

شايد از اين تيرگي ها بگذريم .

ره به سوي روشنائي ها بريم .

مي روم، شايد كسي پيدا شود،

بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟

 

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 20:30  توسط علی  | 

درويش هر کجا که شب آيد سراي اوست
آن را که جاي نيست همه شهر جاي اوست
او را گدا مگوي که سلطان گداي اوست
بي‌خانمان که هيچ ندارد بجز خداي
چندانکه مي‌رود همه ملک خداي اوست
مرد خدا به مشرق و مغرب غريب نيست
بيگانه شد به هر که رسد آشناي اوست
آن کز توانگري و بزرگي و خواجگي
عارف بلا، که راحت او در بلاي اوست
کوتاه ديدگان همه راحت، طلب کنند
در هر چه بعد از آن نگرد اژدهاي اوست
عاشق که بر مشاهده‌ي دوست دست يافت
اين پنج روزه عمر که مرگ از قفاي اوست
بگذار هر چه داري و بگذر که هيچ نيست
گو غم مخور که ملک ابد خونبهاي اوست
هر آدمي که کشته‌ي شمشير عشق شد
سعدي رضاي خود مطلب چون رضاي اوست
از دست دوست هر چه ستاني شکر بود
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 20:0  توسط علی  | 

باسلام

امروز اولین روزی بود که به کلاس رفتم وباچهره های بشاش و ذوق زده روبرو شدم چهرهایی که برق نگاهشون آدم و متحیر میکنه امیدار دارم پایان تحصیل دوستانی خوبی برای هم باشیم امروز به یاد شعرمعرف یار دبستانی افتادم واشکم جاری شد واین شعر تقدیم میکنم به همه کسانی که قلب و دلشون برای ایران اسلامی می زنه

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما


یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد، مرده دلهای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما


شاعر : منصور تهرانی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:8  توسط علی  | 

كاش آدمى‏

    قدر دانه بود

 هر كجا كه اوفتاد

 ساقه‏اى و برگ و بار و سايه‏اى‏

 گرچه بادهاى هولناك مى‏برد ورا

 هر كجاى اين فراخناى خاك‏هاى ناشناس‏

 مى‏شود كه ريشه‏اى دواند و اگر كه بخت سبز شد

    شود ستبر ساقه‏اى‏

 

 وه چه شيشه‏اى!

 دريچه را ببند

 آدمى‏

 مثل شاخه درخت‏هاى بى بر است‏

 تا كه از درخت خويش اوفتاد

 بار هيزم است، نيست در سرشت خشك سرنوشت او

    وهم سبز بيشه‏اى‏

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 21:5  توسط علی  |